خدا رو می خوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام
خدا رو می خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام
خدا رو دوست دارم نه واسه جهنم و بهشت
خدا رو دوست دارم ولی نه واسه زیبا و زشت
خدا رو می خوام نه واسه خودم که باشم یا برم
خدا رو می خوام نه واسه روزای تلخ آخرم
خدا رو می خوام نه واسه سکه و سکو یا مقام
خدا رو می خوام که فقط تو رو نگه داره برام
خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو به من داده
خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن و یادم داده
خدا رو دوست دارم چون عاشقا رو خیلی دوست داره
خدا رو دوست دارم چون عاشق رو تنها نمی گذاره
خدا رو دوست دارم واسه اینکه حواسش با منه
خدا رو دوست دارم آخه همیشه لبخند می زنه
خدا رو دوست دارم واسه اینکه من و تو با هم ایم
خدا رو دوست دارم که می دونه ما عاشق هم ایم
نوشته شده توسط غزاله و غزل در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 ساعت 7:43 موضوع | لینک ثابت
هر جا که باشی میتونی صدای پای عشق رو بشنوی
باید بری رو موجش ، قد تاپ تاپ قلبت
اونوقت ، اگه بتونی تیکه های قلبها رو بهم بچسبونی میتونی آخر عشق رو هم ببینی .
میدونم اگه به اندازه ی لحظه ای تو هر قلبی زندگی کنم میتونم عاشق ترین عاشق دنیا بشم
به فرشته ها بگو که درها رو باز کنن
فرشته هایی که تو قلبها زندگی میکنن
فرشته ی تو
فرشته ی او
فرشته های ساکن تمام قلبهای دنیا ......
من می خوام عاشق ترین عاشق دنیا بشم
عاشق همه ی مردم دنیا .........
نوشته شده توسط غزاله و غزل در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 ساعت 7:38 موضوع | لینک ثابت
دوست دارم که ...
يه اتاقي باشه گرمه گرم ... روشنه روشن ... تو باشي، منم باشم ... کف اتاق سنگ
باشه سنگ سفيد... تو منو بغلم کني که نترسم ...که سردم نشه ...
که نلرزم ... اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار ... پاهاتم دراز کردي ...
منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم ... با پاهات محکم منو گرفتي ... دو تا
دستتم دورم حلقه کردي ... بهت ميگم چشماتو ميبندي؟ ميگي آره! بعد چشماتو ميبندي
... بهت ميگم برام قصه ميگي تو گوشم؟ ميگي آره! بعد شروع ميکني آروم آروم تو
گوشم قصه گفتن ... يه عالمه قصة طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نميشن ... ميدوني؟
ميخوام رگ بزنم ... رگ خودمو ... مچ دست چپمو ... يه حرکت سريع ... يه ضربه عميق
... بلدي که؟ ولي تو که نميدوني ميخوام رگمو بزنم ... تو چشماتو بستي ... نميدوني
من تيغ رو از جيبم در ميارم ... نميبيني که سريع مي برم ... نميبيني خون فواره
ميزنه ... رو سنگاي سفيد ... نميبيني که دستم ميسوزه و لبم رو گاز ميگيرم که
نگم آااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني ... تو داري قصه ميگي.. دستمو ميذارم رو زانوم ... خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه
رو سنگا ... قشنگه مسير حرکتش! قشنگه رنگ قرمزش ... حيف که چشمات بسته است و نميتوني
ببيني ... تو بغلم کردي ... ميبيني که سرد شدم ... محکمتر بغلم ميکني که گرم بشم
... ميبيني نامنظم نفس ميکشم ... تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت! ميبيني هر
چي محکمتر بغلم ميکني سردتر ميشم ... ميبيني ديگه نفس نميکشم ... چشماتو باز ميکني
ميبيني من مردم ... ميدوني؟
من ميترسيدم خودمو بکشم! از سرد شدن ... از تنهايي مردن ... از خون ديدن ... وقتي
بغلم کردي ديگه نترسيدم ... مردن خوب بود، آرومِ آروم ... گريه نکن ديگه! ... من
که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم دلم ميگيرهها ! بعدش تو همون جوري وسط گريههات
بخندي ... گريه نکن ديگه خب؟ دلم ميشکنه... دلِ روح نازکه ... نشکنش خب...؟
نوشته شده توسط غزاله و غزل در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 ساعت 11:35 موضوع | لینک ثابت
ای آفتاب به شب مبتلا خدا حافظ
غریب واره دیر آشنا خدا حافظ
به قله ات نرسانید بخت کوتاهم
بلند پایه بالا بلا خدا حافظ
تو ابتدای خوش ماجرای من بودی
ای انتهای بد ماجرا خدا حافظ
به بسترت نرسیدند کوزه های عطش
سراب تفته چشمه نما خدا حافظ
« میان ماندن و رفتن درنگ می کشدم »
بگو سلام بگویم - و یا خدا حافظ -
اگر چه با تو سرشتند سرنوشت مرا
نوشته شده توسط غزاله و غزل در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 ساعت 11:31 موضوع | لینک ثابت
خیلی زیبا بود. زیبایی اش در همان لحظه اول تمام وجودم را تسخیر کرد.آنقدر زیبا بود که دلم نمی خواست حتی لحظه ای چشم از چشم هایش بردارم.چشم هایش آیینه زندگی بود.
سرشار از صداقت و یکرنگی.
احساس می کردم که او لیاقت به دست آوردن همه چیز را دارد.
احساس می کردم تمام دنیا و کائنات فقط به خاطر او در حال گردش و تکاپو هستند.
روح بزرگ و خدایی اش آنقدر زیبا و خواستنی بود که نه تنها من،بلکه همه اطرافیان را به سوی خویش جذب می کرد.فقط کافی بود لبخند بزند.
اگر به خودش ایمان پیدا می کرد،می توانست حتی کوه ها را هم جابجا کند.
در مقابل ایمان و اراده او هر کاری شدنی بود. همه جنبه های او برایم دوست داشتنی بود.آنقدر در کنار او بودن برایم لذت بخش بود که تمام غم و غصه هایم را فراموش می کردم. در مقابل روح ملکوتی او حتی غم ها و غصه های بزرگ هم می توانست مثل یک امتحان کوچک و ساده زندگی باشد.اصلا ارزش او بیش از این بود که لحظه هایش را با ناراحتی های عادی روزمره ام غم انگیز کنم.
آغوش گرم و مهربان او می توانست پناه همه اطرافیان باشد. روح یگانه و خلاق و بی انتهای او در قالب جسمی دوست داشتنی در این دنیا نمایان شده بود.
به نظر من او ارزشمندترین کسی است که هر روز در آیینه نصب شده به دیوار اتاقم می بینم.
آخر من عاشق کسی هستم که هر موقع در آیینه نگاه می کنم با چشم هایش به من سلام می کند.
دوستت دارم ای فرشته زمینی
نوشته شده توسط غزاله و غزل در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 ساعت 14:40 موضوع | لینک ثابت
بي دل و خسته در اين شهرم و دلداري نيست
غم دل با كه توان گفت كه غمخواري نيست
شب به بالين من خسته به غير از غم دوست
ز آشنايان كهن يار و پرستاري نيست
يا رب اين شهر چه شهريست..
كه صد يوسف دل به كلافي بفروشيم و خريداري نيست..
فكر بهبود خود بكن از جاي دگر كن دراين شهر طبيب دل بيماري نيست..
********
صفاي اشك و آهم داده اين عشق
دل دور از گناهم داده اين عشق
دو چشمونت يه شب آتيش به جون زد
خيال كردم پناهم داده اين عشق
چنون عاشق چنون ديوونه حالم
كه مي خوام از تو و از دل بنالم..
تو كه عشق و تو ويروني نديدي
شب سر در گريبوني نديدي..
نميدوني چه دردي داره دوري
تو كه رنگ پريشوني نديدي..
******
عزيز جونم..
غم عشق تو كم نيست
سواي عشق تو
هر غم كه غم نيست...
******
گله كردي چرا مينالم از دل
ديگه اين نالهها دست خودم نيست
چنون عاشق چنون ديوونه حالم
كه ميخوام از تو و از دل بنالم
هنوزم با همين ديوونه حالي
يه رنگم. صادقم. صافم زلالم...*
نوشته شده توسط غزاله و غزل در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 ساعت 11:38 موضوع | لینک ثابت

برای آمدنت دعا کردم خیلی زیاد و تو آمدی... نه خیلی زود
نگاهم کردی نه خیلی گرم
لبخند زدی نه خیلی صمیمی
اگر می دانستم، بعد از کوچ خود آشیانه ات را فراموش خواهی کرد
هرگز برای آمدنت دعا نمی کردم... هرگز...
نوشته شده توسط غزاله و غزل در سه شنبه سی ام مهر 1387 ساعت 16:43 موضوع | لینک ثابت
جرم من اينست : دوست داشتن
فاصله: مجازات من اينست
نميدانم تا کي بايد به دوست داشتن ادامه بدهم بدون اينکه دوست داشته شوم.
کاش ميتوانستم به آسمان رفته و مانند يکي از ستاره ها بدرخشم و
ميتوانستم از آن بالا به قلبهاي سنگي نگاه کنم تا آنها هم روزي همچو
من عاشق شوند.
امروز نيز مانند روزهاي ديگر..عشق گلبرگهاي تنها باغچه قلبم را پرپر کرد
تا براي هميشه تنها باشم و با تمام وجود درد تنهايي را حس کنم.
با اين همه آرزو ميکنم اي کاش همه زندگي فقط دوست داشتن باشد
زيرا يگانه راه "دوست داشته شدن" اين است.
نوشته شده توسط غزاله و غزل در شنبه بیستم مهر 1387 ساعت 16:37 موضوع | لینک ثابت

ندونستي که بعد از تو
چراغ خونه خاموشه
گلاي خونه پژمرده
همه حرفا فراموشه
اميد با تو بودن هم
درون سينه ام مرده
تو رو داشتن تو اين دنيا
چه ساده پيشم افسرده
هنوز عطر نفسهاتو
فضاي خونه پر کرده
دل عاشق من اينجا
بدون تو پر از درده
بيا برگرد دلم تنگه
گلاي خونه بيرنگه
چه سخته منتظر موندن
دلم بدجوري دلتنگه
تو که رفتي و نموندي
درد عشقمو نخوندي
بي صدا پر از ترانه
قلب خستمو سوزوندي
کاش ميشد قصه ي عشقم
با تو دنباله بگيره
هر چي ديوار جداييست
بين ما دو تا بميره
نوشته شده توسط غزاله و غزل در چهارشنبه هفدهم مهر 1387 ساعت 8:16 موضوع | لینک ثابت
سلام ای نازنینم. دلم گرفت.. باز نامه دادم...
نمیره قصّهی عشقت ز یادم..
گذاشتی عمرت پای دل من..
نشستی پای حرفای دل من..
نرنجیدی تو از امروز و فردام..
نترسیدی که من این سوی دنیام..
منُ شرمنده کردی. با محبت..
که دیدار تو.. اسمش شد.. زیارت...
*****
دلم گرفته آسمون * نمیتونم گریه کنم..
شکنجه میشم از خودم * نمیتونم شکوه کنم..
انگاری کوه غصّهها * رو سینهی من اومده..
آخ.. داره باورم میشه * خنده به ما نیومده..
دلم گرفته آسمون * از خودتم خسته ترم..
تو روزگار بی کسی * یه عمر که در به درم..
حتی صدای نفسم * میگه که تو قفسم..
دلم گرفته آسمون * یه کم منُ حوصله کن..
منُ که از این روزگار... یه خورده کمتر گِله کن...
****
تقدیم به بهترینم...
تولدت مبارک...
نوشته شده توسط غزاله و غزل در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 ساعت 15:19 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

نگاه عاشقان را صد زبان است
بود پوشیده از چشم من و تو
هر آن رازی که بر عاشق عیان است
تو مو می بینی و او پیچش مو
"تو ابرو او اشارتهای ابرو"
جوانک زلف دختر را به نرمی
به انگشت نوازش تاب می داد
پری رو گریه می کرد از سر شوق
به نرگس های چشمش آب می داد
میان گریه گاهی خنده می کرد
لبش کار مه تابنده می کرد
جوان در زیر لب با خویش می گفت:
مه من دلربا شیرین دهانست
" میان ماه من تا ماه گردون
تفاوت از زمین تا آسمان است"
پری رو تا برد دل را ز عاشق
به هنگام نیازش ناز می کرد
خمار آلوده نرگس را به صد ناز
گهی می بست و گاهی باز می کرد
جوان آهی کشید و گفت:
ای گل..........
" چه خوش باشد که بعد از انتظاری...."
کلامش را برید و گفت آن ماه:
" به امیدی رسد امیدواری"
جوان گفتا که من امیدوارم
پری گفت امشب امیدت بر آرم
هزاران راز دل گفتند با هم
که گوش باد هم نشنید آنرا
بلی...
راز دل آشفته دلها
نخواهد بار منت از زبان را
به چشم یکدگر تا خیره بودند
هزاران گفته از هم می شنودند
جوان با چشم گریان
گاهگاهی
به چین موج دریا خیره می شد
غم و شوق و امید و نا امیدی
به جان دردمندش چیره می شد
گهی عاشق ز سوز سینه خویش
به روی یار گرد آه می ریخت
گهی با قطره های روشن اشک
ستاره بر رخ آن ماه می ریخت
ز اشک و آه طوفانی به پا بود
" خدای عشق" آنجا " ناخدا" بود
پری رو موی عطر افشان خود را
پریشان در مسیر باد می کرد
ز هم پاشید بنیاد جوان را
که در عاشق کشی بیداد می کرد
ورق می زد کتاب دلبری را
که تا خواند فصول آخری را
جوان آهسته و آرام آرام
سرش بر سینه معشوق خم شد
فروغ از دیده او رخت بر بست
صدای ناله اش یکباره کم شد
ز شوق خود به پای یار جان داد
به جانان بهتر ز جان کی توان داد؟
در آن حالت به روی عاشق زار
نسیمی نرم نرمک باد می زد
ز مرگ عاشقی هجران کشیده
خروشان موج دریا داد می زد
پری رو با نگاهی حیرت آور
پریشان بود با حالی غم انگیز
در آن دم ناله ی صحرا نوردی
به کوه و دشت پیچید از ره دور
که او با سوز دل
این شعر می خواند
به آهنگ نوا اما به صد شور
" خوش آن دلداده ای کین بخت دارد
که پیش روی جانان جان سپارد"
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
font face="Tahoma" style="font-size: 9pt" color="#000000">